فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

نازنین دخترم فاطمه

شیرین کاری شیرین ترین عسل دختر

نارنین هروز ی کار جدید به شیرین کاری هایت اضافه میشود. مدتی ست هر شی و وسیله ای را که میبینی به هر طریقی شده زیر پاهای کوچکت میگداری و روی آن می ایستی و با شادمانی کردن و تشویق خودت اطرافیان را به وجه میآری.                             و من چقدر نگران میشم لحظاتی که در نظر دیگران شیرین میشوی.         ...
20 خرداد 1393

شعرمورد علاقه ی گل دخترم

اتل متل ی مورچه...     اتل متل یه مورچه قدم می زد تو کوچه اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد   مورچه پا شکسته راه نمی ره نشسته با برگی پاشو بسته نمی تونه کار کنه دونه هارو بار کنه تو لونه انبار کنه   مورچه جونم تو ماهی عیب نداره سیاهی خوب بشه پات الهی ...   ...
20 خرداد 1393

روزهایت پرگل باد...

دختر عزیزم این روزها همراه باباجون زیاذ به پارک میروی و هر زمان که برمیگردی شاخه گلی برایمان میاوری. خستگی  روزانه ی ما با مهربانی نگاهت ،شیرینی کلامت، و طراوت جانت از تنمان فروکش میکند. دوستت داریم عزیزم.... دامنت پرگل و لحظاتت سرشار از عطر گلهای بهاری باد. اینم گلهایی که شما زحمتشو برامون کشیدی   اما دخترم ازین پس به حرف باباجون گوش کن و گلها را ناز کن!             ...
28 ارديبهشت 1393

بابای مهربونم روزت مبارک

زندگی بار گرانی ست که بر پشت پریشانی توست؛ کار آسانی نیست نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن؛ پدرم کمرم از غم سنگین نگاهت خَم باد   هدیه من به تو یه عالمه بوس تپل   من نبودم و تو بودی ، بود شدم و تو تمام بودنت را به پایم ریختی ، حالا روزهاست  که با بودنت زندگی می کنم ، هر روز، هر لحظه، هر آن و دم به دم هستی . ... ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمی بینمت ، ببخش تمام نادانیها و نفهمی ها و کج فهمی هایم را، اعتراض ها و درشتیهایم را ، و هر آنچه را که آزارت داد . دستانت را می بوسم و پیشانیت را ، که چراغ راه زندگیم بودی و هستی و ...
28 ارديبهشت 1393