فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

نازنین دخترم فاطمه

لی لی لی لی حوضک

فرشته کوچولوی من چند روزیست که که بازی های کودکانه ات را شروع کرده ای،چقدر خوشحالم که با وجود تو خاطرات خوش کودکی مان برایمان تداعی شد! وجود نازنینت سرتاسر شادیست و نشاط و حضورت در زندگیمان را بارها و بارها به خودمان تبریک میگوییم.   لی لی لی لی حوضک گنجیشکه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک این یکی درش آورد این یکی آبش داد این یکی نونش داد این گفت: کی هلش داد؟ منه منه کله گنده             ...
3 بهمن 1392

عمرت به بلندای یلدا نازنینم

  کودک قشنگم در طولانی ترین شب سال وقتی که خستگی درون چشمانت سرک کشید سرت را روی شانه ام بگذار و آرام بخواب،تا خود صبح برایت لالایی میخوانم و اگر خوابم برد نگران نباش خدا همیشه بیدار است!   چه سخاوتمند است پاییز که شکوه بلند ترین شبش را عاشقانه پیشکش تولد زمستان کرد زمستانت سفید و سلامت دخترکم یلدایت مبارک عروسکم                 ...
1 دی 1392

فاطمه جون و گل قالی

 عزیزم این روزها گل های  رنگارنگ قالی بیشترین جذابیت را برایت دارد ودائم در این فکری که با دستان کوچکت آنها را از روی زمین برداری اما عزیز دلم بزودی خواهی فهمید که گلهای قالی زیبایشان دراین است که درون نقشهای رنگارنگ بماند و از دیدنشان لذت ببری.         ...
20 آذر 1392

وروجک بابا

آن اوایل فقط کافی بود چیزهای خطرناک بروند به یک گوشه. بعد کم کم دسته ی کشو ها و کمد ها را در آوردیم. آن را هم مثل تمام کشو ها و کمد ها باز کردی. کم کم کشوها را خالی کردیم. یکی، دو تا، سه تا... بعد لای کشوهای بی دسته کاغذ چپاندیم! تا محکم تر بسته شوند. بعد هر چه را که می شد به ارتفاعات صعود دادیم. کم کم داریم خانه مان را دوبلکس می کنیم. طبقه ی اول ما و هیچ چیز. طبقه ی دوم همه چیز و هیچ کس!           ...
2 آذر 1392

یه روز غم انگیز

امروز 28 آبانه،هوای دل ما ابری و چشمان قشنگ تو بارانی ست انگاری سه روزه که خورشید خانم  به بدن تو می تابه مهربانم. سه روزه که بدنت تو تب میسوزه پزشکت میگه باید صبور باشیم تا ویروس از بدنت خارج بشه و دوباره مثل روزهای قبل شاد و سرحال بشی.                 ...
28 آبان 1392

اولین کلمه ی عروسکم

عروسک قشنگم،دردونه ی بابا ! امروز(17آبان)با ادای کلمات ب ب ب ب  شادیمان را صد چندان کردی. چقدر بیان تو شیرینه و چه لذت بخشه پیچیدن صدایت در جای جای خانه مان.             ...
17 آبان 1392

قصه ی دندون درآوردن نازگلم

مهربان مهربانترین من   (16آبان)بالاخره دندان جنابعالی هم جیک زد و لبخند شیرینت را شیزینتر از قبل کرد   انار دونه دونه دختری دارم دردونه قشنگ و مهربونه انار دونه دونه سه چهار روزه که بچم گرفتار دندونه انار دونه دونه توی دهان بچم دو گل زده جوونه گل نگو مرواریده مثه طلای سفیده   هیچکس ازین قشنگتر جواهری ندیده       ...
16 آبان 1392

السلام علی الحسین

  السلام علی الحسین مولای من دستان زمینی ما بسیار کوتاهتر از قامت بالای اسمانی شماست و امیدمان بسیار فراتر از اندازه ی کوچکمان. دخیل آرزوهای دخترمان را به رافت بی انتهایتان بستیم شور...شعور...بینش..و نگرش دلبندمان را که این ایام با ذکر نامتان گذشت در پناه لطف دائمیتان ایمن،باتقوا و صالح محافظت فرمائید.      مادر که باشی روضه نمیخواهد! اصلا همین که وسط مراسم شیرخوارت گرسنه باشد و مقدمات شیرخوردن فراهم نشود و انقدر به لبهایش زبان بزند تا خوابش ببرد خودش یک روضه تمام است.           ...
14 آبان 1392